تبليغاتX
هزارجریب

هزارجریب
آقا بیا که آمدنت دیر می شود .... دارد جوان منتظرت پیر می شود

بسم رب الشهداء و الصدیقین

 

آسمان ابری است , همچون دل تو , مسیر می پیمایی و قطرات باران همراهت شده اند .حتی ریزش تندشان هم نمی تواند رشته افکارت را بگسلد .به اواسط میلان که می رسه ناگهان آوای خوش قرآن را می شنوی .سریع تر قدم بر می داری .نکند دیر رسیده باشی ؟؟؟

مسجد حضرت صاحب (عجل الله) , همه آمده اند , به این فکر می کنی که چقدر دوست داشتی روز تشییع پیکر شهید برونسی مشهد باشی و نمی توانستی , و چه زیبا شهید برونسی تو و خیلی های دیگر را شگفت زده کرد , شهید برونسی شهر من , نیشابور , را مهمان قدم هایش کرد .و چه مهمانی زیبایی.

دلهای منتظر و قطرات اشکی که هم نوای بارانند .

آری اینجا چهار راه خندق دیگریست , نسل سوم و چهارمی های زیادی راه گم کرده اند , فرمانده تیپ جواد الائمه (علیه السلام ) سر از سجده طولانی خود برداشته , می دانم باز متوصل شده به کوثر هستی , حضرت زهرا (سلام الله علیها ) , بچه ها !!! باز اوس عبدالحسین برونسی می خواهد معبر نشان دهد .دلهای خواب مانده و قلب های جا مانده , دیدگان بی بصیرت و با بصیرت , ولایتی ها که چقدر این روزها حال و هوای پرواز دارند , بیایید حکمت آمدن شهید برونسی را با چشم دل ببنید ...

شهید برونسی شما را مهمان کرده , برگه عبور را بگیر ...

 

روی دستهای انتظار ...

                                    نیشابور -پیکر شهید برونسی

چشم دل باز کن که جان بینی                               آنچه نادیدنیست تو آن بینی

 

                                   آسمان ابریست ,همچون دل

 

یا حق!

 

[ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 3:47 بعد از ظهر ] [ منتظر ] [ ]
 

به امید حسینی شدن وحسینی ماندن

سلام بر محرم !

سلام بر شهادت !

این روزها حال و هوای عجیبی است ، همه در تکاپویند . می خواهند خانه تکانی دل کنند ،می خواهند مانوس شوند با غم مظلومیت پاک ترین ها و فراموش نکنند  ارزشهامان و آنچه  عزیزانمان را بهای بدست آوردنش دادیم . که خدا بخواهد و این دل پاک شود از غبار .

محرم که می رسد پرتو امیدم دو چندان می شود آن هنگام که جوانان و کودکان را پا به پای پیر غلامان می بینم . دوست دارم دیگر نگران تهاجم به فرهنگمان ، به هستی مان ، به آیینمان ،و نگران دندانهای با غضب فشرده شده علیه اسلام و ایران نباشم.

 نگران این نباشم که چرا در هر روز به شمار پیرمرد ها و پیرزن هایی که تکدی گری می کنند ، کودکانی که تا پاسی از شب  کیف مدرسه بر دوش بسته ای شکلات در دست مهمان چهار راه هایند ، افزوده می شود .

محرم که می رسد توکلمان افزون می شود .

یا حق!


سلام !

این بار به برکت ماه محرم ؛ بعد از چندی دوری بازگشتم .

که انشاالله حق توفیق دهد بمانیم .

التماس دعا ...

[ دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 ] [ 12:41 بعد از ظهر ] [ منتظر ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهٌم عجٌل لولیک الفرج

امروز چشمی برای گریستن نمانده , آخر مگر اشک ها هم می توانند اوج درد این مصیبت را از اعماق وجود بکاهند ؟

آه پروردگار مهربانم ! ای کریم رحیم بی همتا !

در میان  حوادث زندگی آن هنگام که می رنجیدم تنها چیزی که تسکین بخش بود این بود که هیچ چیز در این دایره خلقت بی حکمت نیست .حال ای خدای مهربانم ! من بنده ی بدی خواهم بود اگر بپرسم حکمت توهین به کتاب آسمانیم چه بوده ؟

کجایند ابابیل ؟؟؟؟؟

مگر  نه این است که ذهن ها به خواب رفتند , چشم ها کور شده اند و گوش ها کر !!!

ای به فدای شما جان و همه هستی ,فدای صبرتان آقا , یوسف زهرا ,پس چرا نمی آیید؟

جمعه ها از پس یکدیگر می گذرند , انگار این جماعت انسان نمای بوزینه خو عادت کرده اند به توهین به هستی ما .از توهین به حضرت رسول (ص) تا توهین به حرمین و تا به امروز ...

امروز با تمام وجود دوست داشتم تهران می بودم و جلوی سفارت سوئیس .از اینجا , از کیلومتر ها دور تر , مشت های گره کرده ام را می فرستم .بسیجی های تهران بدانند امروز مشت آنان از آن خودشان نیست .از آن همه مسلمانان است.


 این مصیبت را به پیشگاه امام زمان (عج) و نایب برحقشان امام خامنه ای و به همه ی دلدادگان اسلام و قر آن و اهل بیت تسلیت می گوییم.

آقا ما گوش به فرمان شماییم ....

[ دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 ] [ 12:33 بعد از ظهر ] [ منتظر ] [ ]
 در زندگي هر كس هميشه كسانيكه الگو و تاثيرگذار درحيات آدمي باشند وجود دارند .

روزهاي كودكي مان را كه مرور مي كنم ، بهترين خاطراتم  به زماني باز مي گردد كه وجود نازنين پدربزرگم ، بزرگ مرد بي همتاي زندگيم ، در كنار ما بود.

آن روزها تمام شور و شوق ما ، با تمام شيطنت هاي كودكانه در كنار ايشان  تكامل مي يافت.و چه شيرين بود صبحگاهي كه با صداي قرآن پدر بزرگ از خواب بر مي خواستيم ، نجواي شيريني كه در گوش جان رسوخ مي كرد و تو را از ماوراي جمود به معنا متوجه مي ساخت.ديگر عادت كرده بوديم . در خيال خود فكر ميكرديم چون كودكيم مارا براي نماز بيدار نميكنند و ما خود با صداي قرآن بيدار مي شويم ، بزرگتر كه شديم دانستيم پدربزرگ و حتي مادربزرگمان هيچ كس را براي نماز بيدار نميكنند ، بچه ها اين نجواي شيرين و دلنشين را مي شنوند و خود اتنخاب مي كنند.!!!!

بزرگتر كه شديم حكمتش را دانستيم . ايشان غيرمستقيم ما را به شناخت مي رساندند . هيچ  گاه مستقيم چيزي را به ما متذكر نمي شدند ، ابهت حضورشان با آن چهره مهربان و گاه خسته از يادمان نخواهد رفت ، بماند كه بعد از ايشان تازه متوجه خيلي چيزها شديم ........

و شايد يكي از دلايلي كه مانعي است در مقابل بسياري از لغزشهايي كه داريم  ، آن چه در كودكيمان اتفاق مي افتد باشد.

امروزنيز اگر مي خواهيم جامعه اي اسلامي و با انحراف كمتر داشته باشيم بايستي تمركز و تمام هميت خود را صرف  كودكانمان كنيم. نه اينكه درمهدهامان برايشان موزيك بگذاريم و رهايشان كنيم تا در حركات موزون غرق شوند ، با اين خيال كه شيطنت نكنند و حواسشان جاي ديگري باشد و بهانه نگيرند و دعوا نكنند.

بزرگتركه شدند ، تازه آن زمان كه به مقطع  راهنمايي و گاه دبيرستان كه رسيدند ، تازه كلاس درسمان شروع مي شود ، تا به حال كه كودك بودند و بايد كودكيشان را مي كردند و حال ....

و اينچنين مي شود كه تفاوت ها بروز مي يابد و تذكر فشار مي شود و اجبار .

واينچنين مي شود كه دخترانمان شكوه ميكنند كه كسي ما را درك نمي كند.

از تاخيرهاي روزانه ، وب گردي هاي بيهوده ، دوستي هاي نادرست تا بازديدهاي خياباني و پوشش نادرست و ظاهري.....جواني مي كنند؟؟؟؟...

و فردا از آن  كودكاني مي شود كه پدر و مادرشان اينگونه ايام را سپري كرده اند.اگر بيدار نشويم و اگر هشيار نباشيم .

اين طبيعت آدمي است اگر در مسيري قرار گيرد ،آنچه ميبيند و انجام مي دهد  ، شيرين جلوه مي نمايد ..خواه طريقي خوب يا بد!

بياييد به خود و نسل آينده مان كمك كنيم كه قطب نماي دل بر" صراط مستقيم" همسو شود.  


 سلام !!!

مدتي باز سرگرم دنيايمان و دل مشغوليهاي زندگي بودم ، سعادتي براي همراهي نبود.

انشاالله باز دل ياري نمايد كه آشنا شويم...

به اميد حضرت حق!

[ یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ] [ 11:12 قبل از ظهر ] [ منتظر ] [ ]

وقتي كه رفت حتي آنقدر توان نداشتم كه رفتنش را ببينم هنوز قطار نرفته آمدم گويي ....

اين روزها  دل هواي مادران و همسراني را دارد كه چه زيبا ،زينب وار، صبوري كردند.زندگيشان را دادند.بي ادعا!

اين روزها به ياد همسران برونسي ها ، مادران همت ها ،پدران  جهان آراها و به ياد فرزنداني كه  سهمشان از پدر ، شنيده ها  و نشانه ها است ، هستم.

روزي انسانهايي از جنس آسمان  بودند كه ايمان ، توكل ، غيرت  و مهرباني را بسوي بي نهايت ميل دادند. فرمول رياضيشان  چه بود ؟

دست نوشته هاي شهيد احمدرضا احدي را خوانده اي ؟ دانشجوي پزشكي بود يا  انديشمندي والا مقام ؟ شايد يك فيلسوف !نوشته هايش را بخواني عرفان در آن موج ميزند .از فراي فرمول هاي رياضي طبع شيرين نوشتن شعر را مي يابي و در صفحات آخر تهذيب نفس را ميبيني.

و امروز ما وام دارشانيم ،ما وام دار پدران و مادراني هستيم كه فرزندانشان، زندگيشان  ، پرواز كردند .در كهنساليشان چه ميگذرد ؟ ميدانيم ؟آن هنگام كه هم بازي هاي فرزندانشان را ميبينند احساسشان را معنا ميكنيم؟

و براي من ناگوار بود زمانيكه جاي پر از خالي پدر شهيد دوستم را در عروسيش ديدم . بي تاب پدر بود .نگاه ميكردي در چشمانش ميديدي ، در چشمان مادرش ميديدي. و خودت را به ياد مي آوردي و باز شرمنده مي شدي.

امروز نيز " چشماني كه بايد ببينند كور شده اند ، گوشهايي كه بايد بشنوند كر شده اند ، مابا اين كورها و كرها چه كنيم؟ "

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 ] [ 7:47 قبل از ظهر ] [ منتظر ] [ ]
 

سرزمين نور

حال و هواي نوروز است و شميم رسيدن بهار ، در ميان شلوغي بازار و از فراي

دغدغه هاي روزمره و  دل مشغولي هاي اينجايي تو به فكر آنجايي !

كاروان راهيان "سرزمين" نور.....

خاطره بدرقه ميهمانان سرزمين نور از يادم نخواهد رفت همچون حسرتي كه بر دل دارم ، از نتوانستن ، نتوانستم بروم يا ...

دوست داشتم بروم ، با ذره ذره وجود .با شهيدان غريبه نبودم!

شايد از جنسشان نبودم  كه در اين صورت واي بر من...

براي من گفت : " جاي ديگريست"

گفت:" اينجا تمام غمها و دغدغه ها به فراموشي سپرده مي شود و تو ميداني اين خصوصيت كجاست .....بهشت...."

و نوشت" هيچ كس دوست نداشت از شلمچه بيايد" تا نفهمم بغض مانده در گلويش را.

دوست دارم  برگ هايي از دفتر زندگيم به اين سفر متبرك شود آيا مي شود...؟

ياحق!

 

[ جمعه بیست و یکم اسفند 1388 ] [ 8:32 قبل از ظهر ] [ منتظر ] [ ]

رهبرمهربانی ها

چندی پیش گوشه ای از خاطرات آیت الله راشد یزدی از آقا را در ( روزنامه ) رضوی خواندم به لطف الهی زین پس گوشه هایی از زندگی ایشان را بازگو مینمایم.

روزی آقا به دیدن یکی از حانواده های شهدا که دو فرزندشان  در جنگ تحمیلی به شهادت رسیده اند میروند.پدر شهیدان به آفا میگویند درخواستی دارند و از ایشان میخواهند نه نگویند.

ایشان از آقا میخواهند برای فرزندشان که خانه ندارد خانه بخرند آقا میگویند: آقا مجتبی  و آقا مصطفی (فرزندان آفا) خود مستاجرند و چنین چیزی امکان ندارد.میسپارند تحقیق کنند ببینند این خانواده میتوانند خانه ای را اجاره نمایند یا خیر.

به آقا میگویند این خانواده سوپر مارکت دارندو میتوانند اجاره پرداخت نمایند.

****************

چند سال قبل که خانم آقا به کربلا مشرف میشوند دختران و همسر آقای راشد یزدی به دیدنشان میروند.ایشان میگویند:از سن ۱۳ سالگی پول سفر به کربلا را کنار گذاشته اند تا توانسته اند به این سفر بروند.

[ شنبه یکم اسفند 1388 ] [ 5:9 بعد از ظهر ] [ منتظر ] [ ]

 31 امین سالگرد پیروزی انقلاب مردمی ایرانیان متفاوت با سالهای قبل بود چرا که بعد از سالها فتنه هاهمچون دمل های چرکین سر باز کردند و پاسخ صبوری مردم آنچه بود که دیدیم.

هر چند که امسال من کمی دیر به تظاهرات رسیدم ودر جمع پرخروش و زیبای مردم قرارگرفتم.

از فرشته های کوچولو گرفته تا آنها که سنی داشتند مرد و زن , پیر و جوان چه بود که آنها را به خیابانها کشانده بود؟

کیک ؟ آبمیوه؟ ساندویچ؟ ایاب و ذهاب رایگان ؟یا 80000 تومان پول؟

همه چيز جز اينها !!

بيعت دوباره بود، اثبات آگاه بودن ،اثبات بيداري ، اثبات وفادار بودن به هر آنچه ازاين انقلاب داريم.

بيعت با حضرت آقا بود ، و آن شب چقدر سرسلامتي دادن آقاي سعيد قاسمي به آقا دلنشين بود.

باز فارسي ساكت شد!!!

اين خروش در وصف نمي گنجد ، هر چه بود مشت محكمي بر دهان مردودشدگان بود. آنها كه بار ديگر نيز رانده شدند.

خدا را شكر كه مردمي هشيار داريم و خدا را شكر كه آقا را داريم.

چشمها را ميبندم گوشها را ميگيرم ، با ساعت مشامم اينك !

                                                                                         وقت عبور عطر تن توست.

ياحق!

[ یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388 ] [ 6:9 قبل از ظهر ] [ منتظر ] [ ]

در گيرودار امتحانات دانشگاه گاه و بي گاه اظهار نظرهاي  فتنه آميز را مي شنيدم و اكنون  در واپسين روزهاي رسيدن به  پيروزي انقلاب اسلامي پچ پچ ها به جلسه و سمينار تبديل گشته.

از خانم كلينتون و آن بزرگوار اباما تا بقاياي خانواده پهلوي همانهايي كه كه ظلمشان از ياد تاريخ ايران نخواهد رفت.

و بايد متاسف شد براي آن دسته از جواناني كه در جرگه قليل سلطنت طلبان هستند ، كسانيكه تاريخ چه نيكو متذكر مي شود از بي اسالطيشان ، از ثروت اندوزي بسيار و دزدي و فحشا و فسادشان از تحصيلات نداشته ، از مدارك مكاتبه اي صوري و...

جنايت ، دزدي و فساد را به حد رساندند ، سرمايه مردم را در بانكها و املاك و چاههاي نفت خصوصي شان  جاي دادند ،مدارك مكاتبه اي خريدند (1) آري ، با وجود غناي مادي ،حتي زحمت درس خواندن درست و حسابي هم به خودشان ندادند.آخر مگر پدر شان درست و حسابي درس خواند يا مادرشان ؟ يا كداميك از اقوامشان ؟ از بودجه دولت ، از نان سفره مردم زدند دادند بروند فرنگ درس بخوانند  اما چيز ديگر خواندند...

تاريخ را بخواني ميبيني پهلوي هيچ نداشت و ندارد.باز اميد به برگشت هم دارد!!!


ادامه مطلب
[ دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ] [ 12:56 بعد از ظهر ] [ منتظر ] [ ]

روح الله به حقیقت روح الله بود...

 

در زمانه ای که انسانها به سادگی حرف میزنند، بیانیه می دهند ،عزل و نصب میکنند کمتر تفکر ئ اندیشه ای را می توان پیدا کرد که ماندگار باشد مگر اینکه از جنس تفکر حضرت امام خمینی باشد.

و چه زیباست آن هنگام که زمان تکرار می شود ،و تو می توانی باز با همان سخنان ذهن خسته ات را آرامش بخشی ، و باز این وافعیت که : انسانها وقتی میمیرند که نه یاد و خاطرشان بلکه تفکرشان به دست فراموشی سپرده شده باشد.

و امام ،آن  آسمانی زمینی ،اینگونه بودند.او به حقیقت روح الله بود.... 

یاحق!

 

[ جمعه شانزدهم بهمن 1388 ] [ 1:1 بعد از ظهر ] [ منتظر ] [ ]
درباره وبلاگ

هزارجریب گستره ای است وسیع از آنچه در پیرامونمان می گذردشاید یک نگاه جدیدو کمی متفاوت.....

از مظلومیت ها ،ظلم ها، کمبود ها و تبعیض ها ؛ تا چه پیش آید...
امکانات وب